X
تبلیغات
رایتل

روایتی از کوچ بهاره تالشان

زلیخا صبا

کوچدر سالهای خیلی دور که هنوز راه ماشینی در دل کوهستان ها  کشیده نشده بود واسب های زیبا مونس ویاور انسانها و یکه تاز میدان بودند و وسیله ای خوب که کمتر آسیب جانی وآلودگی محیط را همراه داشتند وهر خانواده ای برای پیش برد  کارهایشان یک یا دو راس از آن را داشتند.

 مردم خوش نشین و دیگر ییلاق روها به علت نبود وسایل سرمایشی وفرار ازگرمای تابستان به ییلاق می رفتند. ومردم هر محل ومنطقه برای خود ییلاقی داشتند که در فصل گرما به مدت یک یا دو وحتی سه ماه بستگی به اینکه کشاورزی به همراه دامداری داشته باشند، در ییلاق می ماندند.

برای کوچ کردن به ییلاق  تصمیم می گرفتند که در یکی از روز های هفته مثلن یکشنبه  به ییلاق بروند. برای اِقامت یکی دوماهه در ییلاق باید مقدمات را آماده وبرنامه ریزی می کردند  .که چگونه هم به کار مزرعه در گیلون یا(قشلاق)  بخوبی پیش برود هم خانواده بتوانند از هوای خنک ییلاق به نوبت استفاده کنند .به این تر تیب که ابتدا یک تعداد از افراد خانواده همراه دام برای مدتی به ییلاق میرفتند وبعد گیلون مانده ها که به کار مزرعه بیشتر وارد بودند هرکدام به نوبت چند روز چند روز برای استفاده به ییلاق می رفتند.

 چون کوچ کردن با اسب بودو ایا ب وذهاب وتهیه وسایل مورد نیازییلاق نشین ها به علت نبود بازار در ییلاق  مثل خورد وخوراک که شامل (آرد قندو شکر وبرنج ونفت وصیفی جات)باید از گیلون می خریدندوآماده می کردند و یکی از پسران خانواده به ییلاق می بردند  که این روز هفته برای بچه های چشم به راه برادر های بزرگتر و رسیدن خوراکیهای خوشمزه  یک پیک خوش آیند گیلونیه برا بود که از صبح چشمشان به راه روخونه راه بود ودیگر حوصله  بازی نداشتند

روز قبل از کوچ کردن که معمولا  روز شنبه بود. مادر خانواده به همراه عروس ها ودختران جوان خانواده وسایل مورد نیاز را برای استفاده ییلاقی آماده ومرتب  میکردندکه برای بستن وگذاشتن در مفرش وکیسه ها دم دست باشند  .ودرغروب این روز برای نهار فردایی دویا سه اردک یا خروس که بستگی به تعداد نفرات همراه وچاروادار داشت سربریده وفسنجان کباب به همراه به  کوکوی خوشمزه ی گردو وپلو درست میکردندودر بقچه های تمیزی بسته وآماده از صبح زودبرای حرکت به ییلاق . البته این کوچ کردن مخصوص خانواده های پر جمیعت سنتی که هم مزرعه کشاورزی وهم دامداری ییلاقی داشتند.

کوچه صبح آماده بودند اسبهای کرایه ا ی تا بار بر رویشان بسته شود.

«مفرش» را بار اسب می کردند  گاهی بچه های کوچکتر را نیز روی بار مفرش می بستند

وبارهای کیسه ای را  هم تاچه تاچه بر پشت دیگر اسبها می بستندو سبد مرغها را نیز روی بار قرار می دادند

مادر خانواده اغلب روی اسبی که یک پالان تازه ورنگی که پتویا نمدتازه ای رویش پهن کرده سوار می شد بچه کوچکی را هم بغل می کردوزنان ودختران جوان روی اسب های زین کرده سوار می شدند

 خلاصه همه اماده برای یک روز پرخاطره..

راه ییلاقی چون مال رو بود طولانی به نظر میرسید وازصبح تا غروب کوچ کردن طول می کشید وازاین  رو حرکت به ارامی صورت می گرفت  البته در ماسال تا شالما دشت بود ورود..رودها خروشان وجنگل پراز آوازپرندگان جنگلی و به همراه هیاهوی دامدارها ودام یارها ..وصاحبان اسبهاهم با نوازش اسبها  ..اشتِ یالی قربون.. پَلو بَله ..بپاو دستان خواندن بعضی از چاروادارها با اوایی حزین.. ودر روخونه ها چاروادارهادم اسب ها را میگرفتند ویا در کفل ابسها برای عبوراز رود خانه سوار میشدندوهم مواظب بار اسب ها همرا با نوازش اشتِ یالی بنازم از رود خانه رد می شدند.

درحالیکه اسب ها بدون هیچ سرکشی نفس نفس میزدندسوار وبار را به سلامت حمل واز رودخانه عبور میکردندوبدون هیچ سرکشی ویاغی گری…

در شالما بعداز لحظه توقف برای اینکه اسب ها نفسی تازه کنند وچاروادارها در قهوه خانه شالما یک چای بخورند وخانم ها هم زیارتی ونذری ونیازی از امام زاده ودوباره راهی می شدندتا رسیدن به سلینگوا وعبور از پل چوبی محکم سلینگوا و واردشدن به راه نفس گیر وسنگ کلوخی وپر پیچ وخم وشیب دار تا موسله خونی واقعا برای اسب هاو آدم ها سخت ترین مرحله عبور بود ورسیدن به استراحتگاه اقه کینه در موسله خونی برای استراحت چند لحظه برای اسبهای عرق کرده وهمراهان لازم بود دراین جا کم کم احساس تازه گی وبوی ییلاق به مشام میرسید اسبها علف وافراد نیز یک چای وکوچکترها هم بیتابی در روی اسبها  .
دوباره راهی بطرف بالا در چشمه موسله خونی که بصورت ابشار کوچکی از دل کوه در می امد ودر یک محوطه حوضچه ای پخش وبعد بصورت نهری ازکنا رراه جاری می شد اسبها ابی می خوردند وراهیان راه هم دست وصورتی به اب می زدند وراه می افتادند به طرف سرکوم، در سرکوم اکثرا نهار می خوردند بیشتر خانواده ها در کنار چشمه اولین لار چوبی در یک محوطه سرسبز بارهارا از اسب ها پایین می اوردندو(درازه لافند) یعنی طناب بلندی به گردن اسب می بستندتا خیلی دور نشوند وسفره غذا را پهن کرده وخوشمزه ترین نهار را برای همراهان که همان فسنجان کباب وکوکوی گردو ،پلو ،خربزه ،ودیگر مخلفات سر سفره می گذاشتند ونوش جان می شدچه دوران خوب وحسنه ای بود…

در اولین شب ییلاقی بخصوص برای بچه ها محیط نا آشنا وقدری دلگیر کننده بود به قولی (تاسیَن) تا فردا که تازه کم کم خودرا وفق می دادند برای مدت دوتا سه ماه از فردای رسیدن به ییلاق خانم های جوان خانواده برای اینکه رنگ ولعابی به خانه وکاشانه بدهند از جمله داخل خانه قسمتی را که سنگ نان پزی واتش دان (کیله کا چاله وجیره سر وکیله کا پشت) ودور وبر خانه را با یک نوع گِل زرد گل مالی (آلاوه) میکردند.تا خانه از نموری زیر لَت ماندن در بیاید وباغچه ای را هم در کنارخانه درست می کردندوسبزیجات می کاشتند

مال دارها منظور حشم داروگاودار ها که در کوچ اولیه بهاری دوقسمت می شدندویک تعداد در سر مزرعه وخانه قشلاقی (گیلون)می ماندندوتعداد دیگربه ییلاق میرفتند در غروب های ییلاقی درآن زمان های دورکه بسیار زیبا ودل نشین ودنیای دیگری بود همه صدا ها ونوا ها ار آواز پرندگان وصدای ملایم روند آب چشمه در لار وصدای شر شر ریز ش اب در دره های داخل جنگل وطنین صدا در دارشت وونگاونگ گاوها وگوساله ها در هنکام شیر دوشی وصدازدن انها از طرف صاحبانشان به اسم های مختلف زر گا لِه رش گاله .وِل گاله ودیگر….وصدای نی نی نواز از دور دست وآواز حزن انگیز رهگذر تالش در شب های مهتابی ویا مه گرفته برای اینکه تاریکی شب جنگل را حس نکنددر عبور از راه خریدول به اولسبلنگا همه دلنشین بودند البته در آن زمان شاید عادی بود برای بخصوص مردم ساکن آنجا. ولی در هیاهو وهمهمه ماشینی این زمان یاد آن زمان ها آرامش بخش است..نسیمی که از درز کلبه های چوبی در شبهای پر ستاره صورت را نوازش میدادوهوای تازه وارد ریه ها میشدوزندگی سالم ونخوردن هفته هفت روز گوشت وخوردن شیر وماست ودوغ وکره بدون افزودنی های ماندگاری، نعمتی بودکه دیگر باید نوشت ویادش بخیر گفت . 

برای ییلاق نشین ها روز ها به این ترتیب نبود که در کوه ودشت گردش کنندو خوش بگذرانند. بلکه در ییلاق ماندنشان همانا که قسمتی از کار هاوذخیره سالیانه خودرا از حاصل حشم ومالشان در می آوردندحتی از هیزمی که برای گرم کردن وپخت وپزشان استفاده می کردند از آن ذغال نیز برای گرم کردن زمستانی خود تهیه می کردند ودر برگشت چندین کیسه ذغال به همراه داشتند وهم چند پوست (خیک) شوره و چندین کوزه کره اب شده ونمک زده ورمه داره پنیر برای استفاده زمستانی خود جمع آوری می کردند
ودر این میان خانواده های کم درآمد هم که برای فرار از گرما به ییلاق می آمدند در کنار دیگر خانواده ها به خوبی باهم ودر کنار هم زندگی ومماشات می کردند ییلاقی های خوش نشین دامدار این طور نبود که دیگر از خانه وافراد خانواده گیلونیشان خبر نداشته باشند.. بلکه هفته ای یک بار یکی از افراد خانواده ساکن قشلاق در روز شنبه برای ییلاقی ها خرید هفتگی که شامل قندو چای ووسایل بهداشتی صابون ودیگر لوازمات خربره وهندوانه گوجه فرنگی که بعضی از این هارا خانم خانه مثل گوجه وخیار وبلال در باغ گیلونی خودشان کاشته بودند وهم چنین خوراکیهای تنقلاتی مثل اب نبات ونخود چی کشمش برای بچه های کوچکتر تهیه وبار اسب کرده ودر روز یکشنبه بطرف ییلاق حرکت می کردند بچه ها در این روزکه معمولا روز یکشنبه بود از صبح دیگر حوصله بازی نداشتندواین روز برایشان بهترین روز بودوکسیکه از گیلون می امد یک پیک شادی بود از چند جهت اول اینکه برایشان خور دنیهای خوشمزه می اورد که مدتی با ان سر گرم بودند

دوم اینکه یکی از افراد خانواده که مدتی بود ندیده بودنش ودلشان برایش تنگ شده بود که می دیدنش وسوم اینکه خبرهایی از جاییکه که بیشتر سال در انچا بودندودوستان زیادی داشتند میاوردوبه محض رسیدن پیک شادی که معمولا برادران بزرگترخانواده بودندچشم به دهانشان میدوختندوانها نیز با کلمات طنز ودر عین حال نوازش گرانه میگفتند که الان درختان دور وبر خانه ما پراز خربزه وهندوانه است بچه ها در روز یکشنبه قبل از رسیدن برادر بزرگ و بار اسبشان از بعداز ظهر چشمشان به پایین تپه سیفله چال بود و اولین اسب که کله اش از سیفله چال در می امد هل هله می کردند و مسیر اسب را تعقیب می کردندتا ببینند که از دوراهی اولَسَبلنگا می ایندیا از جیره خریدول.اگر از راه دوم میرفتخیلی پکر میشدند.واگر بطرف اولسبلنگا می آمد شادی می کردندو از بزرگترها می خواستند که پرسوجوکنند که برادرانشان در کجای راه دیده اند. وقتی بار اسب خودرا تشخیص می دادند تا سیفله چال به پیشوازش میرفتند وبرادر انهارا روی بار اسب سوار می کرد وشادیشان تکمیل می شد.

همه کسانیکه در ییلاق خوش نشین ودامداروکشاورز بودند مادر پدر وعروس ودختر هریک کاری را بر عهده داشتند از پخت وپز ونظافت وماست درست کردن نره لایی وکره گرفتن تا دوغ را در کیسه کردن وسوره ساختن ودر بیرون خانه هم از رسیدگی به گاو وگوساله وتهیه هیزم وغیره …ودختر های کوچکترهم شستن ظرف ها در سر چشمه واوردن اب از چشمه را برعهده داشتند و بااین تقسیم کار در بین ییلاق نشین ها افراد خانواده خسته نمی شدند چون کار در ییلاق خیلی خسته کننده است اگر همه باهم همراه نباشند
از تفریحات سر گرم کننده بعداز فراغت از کار در بعداز ظهرهای بلند ییلاقی تا هنگام غروب برای نوجوانها وجوانها وحتی زوجهای جوان متاهل یک بازی بسیار خوش ایند ومفرح که بسیار نشاط بخش وبیاد ماندنی بود بازی لِپه مزابود که متاسفانه عکسی از آندوره ندارم ودیگر تقریبا فراموش شده ودر این بازی حتی خانمهای جوان همراه شوهرانشان ودختران جوان می توانستند شرکت کنند. دختر بچه های کوچکتر هم به بازی های کودکانه بازی با گلها وخاله بازی دومه دومه مزا ورفتن به جنگل برای کندن قارچ و بند کردن اِره (توت فرنگی وحشی ) یا رفتن سر تپه های بلندگیلون وی دی یس برای صدا زدن (خله خله )عزیزانی که در گیلون داشتند 
ودر غروب های زیبای ییلاق بخصوص هنگامیکه ونگا ونگ گاوها …وصدازدن گاوها توسط زن شیر دوش تالشی بسیار زیبا وحالت وصف ناشدنی دارد .. گاوها را به نام های مختلف زر گاله ننه جان دِش دِش و چراغهای نفتی را نفت ریختن وروشن کردن وکش کشان آتش درست کردن وشام خوردن وبعد در حالیکه در دل جنگل وهم صحبت ستارگان که به زمین نزدیکندوصدای ابهت کوه وجنگل ونفس کشیدن زمین را میشنوی وبا نوازش نسیم به صورتت بخواب میروی وصدای حزن اانگیز رهگذر تالشرا که می خواند شناره شنگه شو یارِم قشنگه روخونی دَریمه دیلم نی تنگه

ماندن ییلاق به مدت دوماه و یا دوماه ونیم البته بجز کسانیکه فقط برای فرار از گرما و پشه بعد از تمام شدن کار نشاستن ووجین و دِواره در اوایل یا اواسط تیرماه به ییلاق میرفتند واین گروه چون فقط کشاورزی داشتند ودامی نداشتند بیشتر زن وبچه هایشان را به ییلاق می فرستادندومرد خانواده در قشلاق یا گیلون میماند وهفته ای یکبار به ییلاق می آمد واز طریق همسایه های ییلاقی که اسب داشتند برای خانواده خود وسایل ضروری را می فرستاد واین ییلاق نشین ها به محض رسیدن ودر امدن خوشه های اولین شالیهاخودرا آماده رفتن به گیلون میکردند واین اتفاق معمولا بعداز سه شو لون یعنی پانزده مرداد رخ می داد واما یکی از کارها ورسم هایی که این ییلاق نشین هاو دیگر ییلاقی ها قبل از عزیمت به گیلون انجام میدادندوحتما هم باید انجامش میدادند بخصوص انهاییکه وضع و در آمدی خوبی داشتندیکی از این رسومات درست کردن نان زرین وفتیر برای برد ن سوغاتی ییلاقی برای قوم و خویش وفامیل وهمسایه های گیلونی خودشان بود یک روز قبل از کوچ خانم نان پز تالشی را می اوردند که برایشان نان زرین به تعداد افرادی که می خواستند سوغات ببرند نان درست کند ودیگر رسمی که انجامش لازم بود اینکه چند روز قبل از رفتن و کوچ کردن حتما برای زیارت وهم سیاحت تکمیلی شان غذا درست کرده وسری به خندیله پشت می زدند راه اولسبلنگا به خندیله پشت سراشیبی البته بسیار خوش منظره وسر سبز با درختان سر به فلک کشیده وفوق العاده زیباست از لابه لای این درختان ییلاق های دور دست مولوم بند وماما جره ودیگر ییلاق ها چشم انداز بسیار زیبایی نمایان است نرا چمی زدن در دارشت وکوچکتر ها در رسیدن به خندیله پشت با هم مسابقه می دادندوبعد از طی کردن مسافتی نیم ساعته در زیر درختان بزرگ سایه دار برای رفع خستگی مینشستندوبعداز معلوم شدن تپه خندیله پشت زیبا که فقط باید رفت ودید تا زیبایش را حس کرد.. یک دشت بزرگ چمنی که در انتهایش یک تپه خیلی بلند که در رویش یک اطاق کوچک قرار دارد که زیارتگاه مردم از گذشته تا حال است وبرای رفتن به روی تپه که بسیار دشوار است ومهارت وچالاکی خاص می خواهدورفتن افراد مسن وبچه ها امکانش نیست و بیرون این اطاق کوچک ودورش به اندازه بیست تا سی سانت یعنی یک راه باریک برای دور زدن بودو حواس بای د جمع می بود تا پر ت نشوندبعداز زیارت وپایین امدن از دشت غذا وعصرانه ای که با خود اورده بودن سفره پهن کرده ودور هم می نشسبند وغذایشان را می خوردند واین چنین یک روز بیاد ماندنی را باهم می گذراندند

در ییلاق در زمان های دور که همه خانواده ها باهم فامیل وقوم وخویش بودند ودر یک یا چند ییلاق نزدیک به هم زندگی میکردند واز حال وروزهم هر روز چه از طریق رفت وآمد وچه از طریق صدا زدن هم در ان سکوت وارامش ییلاقیکه جز صدای پرندگان وصدای نی وونگا ونگ در غروب ها صدایی به گوش نمی رسید باخبر می شدند وحتی در بازی ها وتفریحات هم نیز شرکت کرده وهمیشه در عبور ومرور ورفتن به هرجایی پیر وجوان زن ومرد چند نفری باهم بودند واین در این زمان برای من خیلی جالب وحسن است افراد ییلاق نشین در کنا رکار روزانه بازی های دست جمعی جالبی داشتند که فقط مخصوص بچه ها نبود بلکه بیشتر جوانان ونوجوانان انهارا انجام می دادند که عبارت بود از لپه مزا .. کِلاه پیگره مزا .داله مزا وحتی دمه دومه.

 لِپه مزا لپه مزا یک بازی نشاط بخش ومفرحی بودکه جوانان بخصوص با شور وحال وصف ناشدنی انجامش می دادندوبنظر خیلی با صفاتراز این ورزشهای هزینه بردار امروزی می آمدحتی برای پیرها که البته تماشا گر این بازی ها بودندجالب ودیدنی بودو به همین جهت دریک بعداز ظهر آفتابی ودر خنکای ییلاقی جوانها با صدا زدن هم وجمع شدن در مکان های مشخص برای بازی لپه مزاکه در ییلاق اولسبلنگا جای مسطح وبا صفایی به نام جیره سوزه که امروزه محل پارکینگ اتومبیل ها و مهمانخانه شده ودوم پاتیویله سنگ که برای مردم اولسبلنگا یک جای زیبا وخاطره انگیز است یک سنگ پله پله در زیر یک درخچه سیا کوتی می باشد که محل بازی دختر بچه های کوهستانی در ان زمان ها بودواگر می خواستند چند محل ییلاقی اولسبلنگا وخریدول وخری پشت بالا وخری پشت پایین با هم بازی کنند در جای با صفایی به نام پشتی سر که محل تقاطع خریپشت بالا یی وپایینی بود جمع می شدند وبازی را با عضو گرفتن شروع می کردند.

در ییلاق یکی دیگر از تفریحات که در اوقات فراغت بخصوص اعضای نو حوان وحوان وحتی بچه های هشت ونه ساله انجام میدادند که هم باعث گرفتن روحیه هم تلاشی برای کند وکاوو اینکه جستجوگرودر هر کاری باید یابنده وطالب هدف باشند واین کار رفتن به جنگل وکندن قارج بود قارچ خوشمزه شتلی که قهوه ای روشن وخوشرنگ وخوش گوشت که بعضی از خانواده ها با آن خوراک درست می کردند ویا در روی ذغال کبابیش می کردند و هرکه قارچ بیشتری می کند بیشتر ذوق می کرد چون احساس پیروزی در شناختن قارچ خیلی مهم تود 
برای کندن قارچ شتلی وزرموش (زرموش قارچی سفید رنگ که طعمی سوزنده دارد وخاصیت درمانی دارد وبرای درمان وتسکین دردهای روماتیسمی ومفصلی کار برد دارد) گاهی تا دل جنگل پیش می رفتند وحتی دختر بچه های دوازده و سیزده ساله چندنفری برای رقابت باپسرها برای کندن قارچ به جنگل میرفتند وچون پسر ها معمولا به گیلون در رفت آمد بودند وبرگشتشان در روز یکشنبه بود از این رو دختر ها در روز شنبه به جنگل می رفتند و به معدن وجاییکه قارچ فراوان بودکه بیشتر در جای نموروزیر درختان ودور از آفتاب ودر کنار دره هارشد میکرد وقارچ های بزرگ را می کندند و وروی کوچکتر ها رامی پوشاندند البته به خیالشان چون به محض امدن پسرها در روز یکشنبه اول به جنگل رفته وصوفی وار همه را پیداکرده می کندند

وچیز جالب توجه وتعجب آور در این زمان است که چقدر بچه هادر ان زمان پر دل وجرات بودند وچقدر از لحاظ امنیتی در امان و در جاییکه پاتیویله سنگ سنگ پله پله ای بود ومحل بازی دختر بچه ها وروباه دم خاکستری در کمین مرغ و خروس می نشست ودر جاییکه گرگ ها در شب به اسب ها وکره هایشان حمله می کرد وامروزه محل پارکینگ اتومبیل هاست و آدم ها از دست آدم ها اسایش وامنیت ندارند ولی انوقت ها بچه ها تا دل جنگل پیش می رفتند ولی گرگها با انها کاری نداشتند چون روزها به مغار خود می رفتند چه می شود کرد اگر زمانه با تو نسازد تو بازمانه بساز.

 

نظرات (1)
دوشنبه 9 فروردین 1395 ساعت 19:18
در شکفتن جشن نوروز براتون سلامتی و بهروزی، طراوت و شادکامی، عزت و کامیابی را آرزومندم.خیلی خوشحال میشم عزیزم به منم سر بزنین
6518
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر شما
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.