X
تبلیغات
رایتل
یادت هست.. دل نوشته ها(3)
یادت هست تازه کلاس ششم را تمام کرده بودی زمزمه این بود که دبیرستان دارد در ماسال باز میشود وروانشاد انامقلی ماسالی که هزاران بار درود بر روان این مردبزرگ با هر اندیشه ای که درسر داشت می فرستم چون به پدرم خیلی علاقه داشت و احترام میگذاشت مادر حاج انامقلی ماسالی دختر عموی پدر بزرگم بود واین محبت دوطرفه بود 
انزمان خیلی از کسان که ششم را گرفته یا نگرفته به علت نبود امکانات از همه چیز گرفته از دوری راه تادیگر ضروریات برای ادامه تحصیل وجود نداشت وبعضی از جوانان ان زمان طبق شنیده های بیاد مانده یا میرفتند حوزه ودرس حوزوی می خواندند ویا اینکه میرزا ومنشی در دفتر کار مالکان بزرگ ویا هم در مدارس به تدریس مشغول بودند کما اینکه چند نفری هم بودند که دراین حد سواد معلم بودند حتا در زمان ما وحتا این افراد از شهر های دیگر استان آمده بودند 
یادت هست که خیلی در درس زرنگ بودی و در خوش نویسی ودارای خطی زیبا وبیان فوق العاده بودی وبیانی که در بکار گیر کلمات در نوشتن مطلبی بکار می بردی بسیار بُرا ونافذ بود وروی این اصل طبق شنیده ها از طرف حاجی انامقلی پیغام داده شده بود که اینور وانور نرو که کما کان مدرسه دارد باز میشود وحتا باز شد و تورفتی برای خواندن وادامه تحصیل..
سرباز گیری... یا اجباری
سرباز گیری وقتی شروع میشد غوغا وبیداد شروع می شدو لااقل برای خانواده هایی که چند پسر داشتند
چون چرخ زندگی را با همراهی ویاری پسرانشان می گرداندندمخصوصا در خانواده های پر مشغله وبا نظم و ترتیب.
روی این اصل خانواده همیشه دل نگران وچشم به راه وروخون داشتندکه کی سرباز گیر ها دارند می ایند ووقتی همهمه ی سر باز گیری می پیچید و با دیدن جیپ ارتشی وحشتی وصف ناپذیر سراپای افراد خانواده میگرفت چون عزیزان خانواده ها را از سر کار بر میداشتند بدون اینکه حتا فرصت خداحافظی با خانواد را داشته باشند ویا لباس کار خودرا عوض کنند انها را می بردند ودر دکانی نگهمیداشتند ودر را میبستند وحکم باز داشتی ممنوع الملاقات را داشتند. شاید این زمان خیلی دلهره اور نباشد ولی ان زما ن رنجی که از این سر باز گیری نصیب خانواده ها میشد خیلی سخت بود .. چون از وضیعت زمان ومکان چندان اطلاعی نداشتند وخبر رسانی فقط از طریق محلی و قهوه خانه ای بود و وسیله ارتباطی نبود.
یاد این موضوع هنوز هم برای خانوادها بخصوص خواهرت خیلی غم انگیز است.
چون در سهمی که پدر وقتی سخت مریض شد ووصیت کردومواظبت برادر کوچکتر از شما سه برادر را به خواهر بزرگتراز همه ی شما وخواهر کوچکتر را به برادر بزر گ و خواهر دومی را به توکه برادر سومی بود وخواهر سومی را به برادر دومی که زندگی همیشه از کار مزرعه گرفته تا دامداری خلاصه همه کارها بی وجود ان اصلن امکان پذیر نبود وخیلی در امور کاری برای بقیه افراد خانوادهمشگل پیش می امد وبسیار مهربان بود وخیلی از تجربه های کاری را از ان بیاد دارم سپرد ولی با اعتراض خواهر سومی که ان زمان فقط ترا به چشم یک قهرمان زیبا میدید قرار گرفت وگفت که من خواهرسومی باید در سهم برادر سوم باشم وبه این ترتیب سهمنامه مورد موافقت همه قرار گرفت ... ادامه دارد روزی که به سربازی رفتی
نویسنده دل نوشته از زلیخا صبا

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.