آغاز وفرارسیدن بهار ورویش جوانه های زندگی وپدیدارشدن زیبایی ها را به همه دوستان وهموطنان شادباش گفته وامید وارم که هیچ اندوهی برزندگیشان سایه نیندازد و یاس وناامیدی بر قلب جوان دوستان جوانم فرا گیر نشود انشالله
زلیخا صبا

بری عیده روزه و مِلگِزاره
غمی راه دَوَسته دیل بی قراره
تازه سالی خِشه دیل روز آکَرَم
شادیون ،هِنته روزون دوز آکَرَم
اَگَ ،کِ سالیار سختا خَزونا
روزگار ای وَرا دیل نا میزونا
دَپَرچین کَنه غِرسه هون فِر آده
محیبتی رَفقون کَ دَر آده
مَ گِ سَرده زومُستونی دِ دَسی
شَخته ژنده دیلِر ؟ سَسِم نِمَسی؟
بدی هون گَرمه وا آده بوشو دور
روکته تاو آده اِشتِ دیلی نور
مَوا تنه بدیمه تا قیامت
تنه اَزچِ بوام سَرر سلامت
ویرر اِستا نشیمون تا صِبه دَم
چمه دیلیکو بَرشی غِرسه و غم
با هار اومه چِرا کَ کو دَخسی
اِشتن اَ راه مَژن کی کوتِ ترسی؟
عیده رو ز آ اَوه سال آ ،باهار آ
دیلم خِش بو کوکو سَس و هَزار آ
نیت کَرَم دَگته غم مَبَیَم
یارون دیلی آچینده زَم مَبَیَم
سِرَه دیلی پِنَیَم گرمه دَسی
تنگه وَختی دَکَرَم یَندی سَسی
دی یَس عُمر چنته تیلِ و کتایه
دنیا تِ را نِمونو راش سیفایه
بری اوسال خوبی ریه دَچینَم
بدی یون مَوینم چمی وی چینم
چاکَ کارون یَندی را دوز آکَرَم
تاریکه شَو یَندی را روز آکَرَم
خِدارا شکر اوسالی ویندِمونه
چمه دارون میوهون چیندیمونه
خِدایا تِ کوخام بِبَم سلامت
مَویگِر چمه بدی را غِرامت 2
زلیخا صبا
تا لشه مثل
بَنده ویرنده خِدا پِره پِرَنِ
برگردان
کسیکه بنده ها اورا از نظر دورمی کنند وبی اهمیت قرار می دهند
خداوند اورا بلند میکند و راه گشایش را درزندگیش نمایان می سازد
یک دلنوشته عیدانه
پدر قیافه مهربانی داشت هیچوقت زبان به آه وناله باز نمی کرد دل بزرگی داشت در خانه اش همیشه بروی در راه مانده های شب باز بود شیرین زبان بود واز زندگانی های بسیار داستان ها می دانست وقتی سر صحبش می نشستی سخنان دلنشین وداستانهای اسطوره ای را با دستا نهای زیبا وگا ه حزن انگیز میخواند چه نوازشگرانه بچه هایش رانوازش میکرد .
دخترک اورا، پدر، را اینگونه بخاطر می آوَرد با چهره خندان ومهربان .
پدر مهربان نمازش را با صدای بلند میخواند طوری که انگار با خدا بلند حرف میزند که خداصدایش را در آن بالا بشنودو دخترک هر روز صبح با صدای نماز پدر از خواب بیدار میشد و گاهی میرفت کنارش می ایستاد و با تقلید از پدر بالا وپایین میرفت در حالیکه چیزی از کلماتی که پدر می گفت سر در نمی اورد ولی کنجکاوانه به دهان پدر وحالت خضوح وخشوح پدر نگاه می کرد تا چیزی را از این حالت وگفتار پدر بداند. و بفهمد.
پدر بعداز نماز دعا های بسیار میخواند البته بیشتر به شعر یک بیت شعر عرفانی رامی خواند که در روح و جان دخترک نفوذ میکرد وان این بود یارب نظر توبر نگردد..برگشتن روزگار سهل است
و دخترک هیچوقت این بیت شعر خاطره انگیز را فراموش نکرد وهمواره میخواست بداند که چرا پدر بعد از هر نماز این بیت شعررا تکرار می کند..
پدر رفت !!!
سالهای زیادی از ان دوران گذشت ودخترگ بزرگ شد ومادر، وهرگز شعر پدر را فراموش نمی کرد تا اینکه یک اتفاق ناحق در زندگیش رخ داد ان دخترک دیروز ومادر امروز ان شعر معروفی که پدر بعد از نماز میخواند یادش آمد و شروع کرد ان بیت شعر را ایده قراردادن و دو غزل سرودو چون دعایی هر روز ان سروده ها را میخواند مشگلی که بندگان بوجود اورده بودند خداوند مهربان برایش حل کرد خدایا به کرمت شکر
زلیخا صبا
چند بیت از این سروده
گر غم بگردنی وبال اسست
بوستان دلی بی نهال است
گر زور به گُرده ای سواراست
از رنج پیاده بی خیال است
گر پرنده ای زتیر صیاد
افتاده زمین شکسته بال است
گر دادرسی نشد پیدا
مردانگی هم در مثال است
یارب نظر تو برنگردد
برگشتن روز گار سهل است
شعر از زلیخا صبا
پَریسه لافندینه وا مَهَر
با طناب کاه وکولش تاب نخور (تاب بازی نکن)... دل نوشته های من
دخترک که حدودا پنج سالش بود از برادرکه مشغول کار بود میخواست برایش تاب درست کند و گریه زاری میکرد وبالاخره دل برادر که خیلی هم دوستش داشت راضی شد وبرای آرام کردن خواهرکوچک با طناب کاه کولشی که دم دستش بود که به ان پریسه لافند در تالشی زبان می گفتنددر وسط تلار به ستون سقفش یک تاب بست تا دخترک مشغول بازی شود.
در گوشه ی ای سرایه تلار مقدلری کاه وکولش جمع بود مثل یک تپه کوچک اما بلند وبزرگ برای دخترک ..
دخترکوچک خوشحال وخندان لحظه ای از تاب پایین نمی آمد . تا خواهرش نیز تاب بخورد چون تاب را مخصوص خود می دانست ..
بالاخره خسته شد وبرای لحظه ای تاب را ترک کرد.خواهر از موقعیت استفاده کرده سوار تاب شد
نرم ونرم تاب می خورد.دخترک که تاب را متعلق به خود می دانست سر رسید وتاب را از خواهر گرفت .وبرای اینکه قدرت تاب سواری خودرا به خواهر نشان دهد با یک دست تاب را گرفت واز تپه کاه کولش با لا رفت ودر این موقع خواهرهم قهر کرده ورفت ودخترک از همان بالا سوار تاب شد تا با شتاب بیشتری تاب بخورد و به محض سوارشدن تاب طناب کاه وکولشی از وسط پاره شده ودخترک با سرعت زیاد پرت شد منتها بجای پرت شدن به حیاط با شدت وبا کمر به نرده های تلار برخورد کرد ودوتا از نرده ها شکست دخترک دیگر چیزی نفهمید چشمانش سیاهی رفت .از صدای برخورد نردهودخترک اهالی منزل متوجه شدند..
دخترک وقتی چشمش را باز کردجمعی از افراد خانواده وهمسایه ها را که از دادو فریاد اهل منزل یعنی خواهر ومادر وبرادرها جمع شده بودند، در حالیکه براثر اب هایی که بهش ریخته بود ند تا بهوش بیاید خودرا را در بغل مادرکه با چشمان گریان وآه وناله می کردو خواهر وبرادران خودرا دید که بر سر می زنندو پدر که وا مانده ومتأسف در حالیکه طناب پریسی پاره شده رادر دست داشت !!!!!
ودخترک از اینکه باعث این همه غصه ورنج برای افراده خانواده اش شده بودهم گریه می کرد و هم از ته دل فهمیده بود که عشق ومحبت خانواده بالاترین عشق هاست و با هیچ چیز برابرواندازه نیست وحتا اگر ظاهرا قهرباشند ولی ریشه در جان ودل هم دارند واین برایش تجربه ای شد که چون مثلی بیاد داشته باشد و آویزه گوش کندکه به هیچ بند ورشته وحتا طناب سست وغیر محکمی اعتمادنکرده و به پای بندیش دل نبند د جز پیوند محکم خانوادگی.
سپاس نگارنده زلیخا صبا

فاصله طبقا تی و اثر مخرب ان بر فرهنگ تالش
فاصله فرهنگی طبقاتی وتأثیر ان بر روی قشر آگاه جامعه تالش یکی از مخربترین حس وباز دارنده در رکود وپیشرفت مردم تالش بخصوص مردم متوسط روبه رشد تالش است واین حس همواره در طول تاریخ سبب رنج مردم بود ه وهست چه در گذشته چه این زمان ..
در گذشته به نوعی واین زمان به نوع دیگر و این خصلت به نظر ناپسند که همواره قشری از مردم که دیگران را در حد خود ندانسته و همه را از بالا نگاه کنند..سبب تأسف ورنج بوده
در گذشته داشتن مال ومنال این مزیت وبرتری رابرای کسانی ایجاد میکرد که بقیه را در حد وسطح خودندانسته و یک نوع برتری جویی نسبت به دیگران داشتند و حتا گاه علم را نیز به خدمت می گرفتند و به نظر این یک نوع معضل در گذشته بود وغیر قابل تحمل برای طبقه جوان ان زمان ، وهمین حس وسرخوردگی که در دلها انباشته شده بودچون کوه اتش فشانی منفجر شد .
وامروزه واین زمان این حس برتری جویی در جوامع علم ودانش خود نمایی میکند وکسانی که خودرا صاحب عَلَم وقلم میدانند و در تحقیق وتفحص پیشرفت کردند ویعنی امکان پیشرفت در زمینه های علمی برایشان براثر قرار داشتن در موقعیتهای زمانی ومکانی وحتا جنسیتی مناسب وموافق قرار داشتند تاپیشرفت حاصل کردند نه تنها با دیگران همراه نمی شوند بلکه سبب میشوند که همان حس برتری جویی خودرا بر دیگران بخصوص در قشر جوان جامعه ویا قشر طالب پویایی در کسب معرفت برای شناخت جامعه فرهنگی خود بوجود بیاورند بخصوص در جوامع تالش !!!1 واین ادعایی نیست که امثال من از روی حس شخصی بر زبان بیاوریم بلکه بر اثر گفتگوهایی که با جوانان داشتم از اینکه بعضی از صاحبان اندوخته فرهنگی وتحقیق بقیه را نادان دانستن و دیگران را در حد وشأن خود نمی دانند که با انها به گفتگو بنشینند ویا تبادل وتجربه کنند و این را ما به عین می بینیم آیا هیچ شده که غیر کسانی که در حد خود می دانند با بقیه به مذاکره بنشینند و نظرات جوانان را قبول کنند ؟ نه واز جوانی دانش پژو خواستم که کسانی را در مجازی بخواهد که از دانششان و تجربیاتشان دیگران را بهرمند سازند وباهمه تلاشی که کرد با تأسف ابراز داشت که انها بقیه را قابل نمی دانند ونادان می دانند بعد می خواهید که جامعه تالش با دیدن این همه تکبر واینکه برای دیدن این کسان هفتخوان رستم را باید طی کرد و زیر علم کی بقولی جوش بزنند و کسانیکه فقط خودشان را قبول دارند وبس و تا که کوچکترین اعتراضی وارد می بینند دیگران را مقصر می دانند باید بدانند که این راهش نیست در جمع مردم بودن وبا مردم بود ن ودانسته خودرا با مردم تقسیم کردن سبب رشد وتعالی یک جامعه میشود اگر می خواهید در جامعه ای پیشرفت کنید و طلایه دار فرهنگی باشید ابتدا باید در قلبها راه پیدا کنید باید محبوب مردم باشید
با سپاس نگارنده زلیخا صبا
