کوکوتی تی

فرهنگ وادب تالش

کوکوتی تی

فرهنگ وادب تالش

آن مسافر زلیخا صبا ماسال تالش

ان مسافرکه نگاهش به افق 
به گذر گاه عبور...تا بیابد نشانی زهمزاد خودش
دیر زمانیست همره چلچله هابار سفر بست برفت
به دیاری دیگر
به دیار ی که کسی قهر نباشدبا دگری
همه چیز رنگ صفا 
اسمانش ابی ..خورشیدش گرم وملایم تابد
به دوراز همه غوغا وهیاهوی زمین
جای هر قهر وغضب لبخند است
مهربانی توی باغ دل هم می کارند
وهوایش پراز ارامش وفضایش پراز اسایش 
این چنین جایی هست در گذر زمان؟
زلیخا صبا

بازی دَخس دَخسه مزا (قایم موشک) زلیخا صبا ماسال تالش

بازیهای نشاط انگیز تالشی قدیم 
دَخس دَخسه مزا(قایم موشک بازی)
برای این بازی بسیار نشاط انگیز وسالم کودکانه ابتدا بچه ها به تعداد هشت ،ده نفری یا بیشتر جمع شده و به قید شیرو خط انداختن ویا پیش قدم شدن یکی از افراد چشمش را می بندد و به محلی که معمولن یک درخت یا ستون ویا دیواری است و سنگر بازی.. چشم بند ویا گرگ بازی سرش را روی دیوار تکیه داده و شروع به شمارش میکند وطبق قرار انقدر می شمارد که افراد همه در جاها ی مختلف مخفی شوند ودر این موقع گرگ چشم بند می گوید کوک کوک وشروع به دنبال گشتن افراد مخفی میکند و قتی یکی را تشخیص داد که کجا مخفی شده با گفتن کوک کوک و گفتن اسمش اورا از مخفی گاهش بیرون میکشد و اگر در حین گشتن از سنگر دور شد افراد خودرا به سنگر می رسانند واگر چشم بند توانست قبل از رسیدن هریک از افراد به سنگر خودش را به او برساند وانفرد می سوزد و باید چشمش را ببندد وبه این ترتیب بازی ادامه پیدا می کند وبسیار پرشور و با نشاط است 
با سپاس زلیخا صبا

شعر پریسکه زلیخا صبا ماسال تالش

شعر پریسکه
خون دلم جاریست به اعماق وجود
و فرا خواهد گرفت 
تار و پودش را
نقشی از غم 
زلیخا صبا

کوره راه زلیخا صبا ماسال تاش

زندگی کوره ره ی باریکیست 
که در آن میگذری 
که نگاهت زیر پا
که نیافتی در چاه
فکرت آشفته ومغشوش
که زمینت نزنند
تا نیفتی از پا
از زلیخا صبا

برگ خزان زلیخا صبا ماسال تالش

برگ خزان
تک برگ بر شاخه ای رنجور وزرد
میزند سیلی براوتند بادسرد
برگ پاییزی تقلا میکند
تا نشیند لحظه ای با سوز ودرد
شاخه می گوید که وقت خواب شد
پای بردار از سرم کم کن نبرد
عاقبت افتاد آن برگ نحیف
زیر پای آن درخت وناله کرد
گوشه چشمی غمزده بر شاخه کرد
گفت آهسته ولی با آه ودرد
روز گارانی بر آن شاخ بلند
سایه کردم بر سر بسیار مرد
حالیا رنجور وزرد افتاده ام
نقش گردون روی من را زرد کرد
گر دوران عمرمن بر باد کرد
رنگ سبزم بوستان آباد کرد
شعر از زلیخا صباعکس از سپیده صبا

تصویر سپیده صبا