اَوه سالِن ویرم آ اَویابه سالِن ویرم آ
درست است است آن بهاران گذشته و سالهایی که در گذر زمان گم شدند یادم می آید وقتی درنقطه روبروی دید خود ودر چشم انداز مقابلم به دگر گونی طبیعت زیبایم نظر می اندازم وبقیه موجودات اطرافم را میبینم ،می بینم تنها این طبیعت نیست که به دست بشر زیرو روشده وطبیعت زیبا از ساختار اصلیش توسط دست انسانی به دلخواه تحول نازیبا در ان بوجود امده بلکه همه چیزوهمه موجودات بخواست بشر ناخواسته تغیر کرده واز طبیعت ذاتی خود برگشته .
نمونه اش در زمان گذشته همراه رمه وگله چند سگ بود که هیچ جنبنده ای جرأت نزدیک شدن به گله واطرافش نداشت ویا اگر کسی سگی در حیاطش داشت جزء کسیکه صبحها به اوغذا میداد واورا میبست میشناخت و کسی دیگرجرأت وارد شدن به حیاط خانه را نداشت .
ولی حالا چه شده ؟سگها اکثرااز گله جدا شده واز خانه فراری. ،گله ی سگ تشکیل داده اندوازاین تپه چمن زار به ان تپه میروند ودنبال پسمانده آت واشغالی هستند که از مسافرهابجامانده و هرچند دقیقه به چند دقیقه باهم درگیر می شوندوبه اصطلاح،(جغره)میگرندیا دروسط جاده به همراه شغالها دنبال غذا میگردند وحتی خرگوشها از جان گذشته اندو وارد محل شده ودنبال غذا میگردند
در مکان های مارخیز خانه سازی شده ومارها به خانه های خالی ودرزیرش نقل مکان کرده اندخلاصه همه چیز دگرگون شده است درست است همه چیز دگر گون شد ان حجب و ان معصومیت از چهره انسانها رخت بر بسته گروه گروه به عنوان تور وگردش گر می ایند ومیریزند میروند وطبیعت را به فنا می کشند

چلچه بار سفر بست و پرید
پر کشید رفت زانظارو زدید
هد هد هم لال وخموش از خواندن
کس نوایش دیگر هیچ نشنید ب
بلبل از هجرگلی باد که از شاخه بچید
نظری دور بر این وادیه کردو پرید
اهوی دشت زسرمالرزید
گاه گاهی پی کاهی دوید
عنکبوت تار از این شاخه به آن شاخه تنید
ریشه در خاک غنود و خوابید
زلیخا صبا

حسرت به دلم ماند ترا می بینم
در باغ زمانه نشان ترا می بینم
ان خنده پرمهر ان دست نوازش
در گلرخ خندان ترا می بینم
زلیخا صبا
فقط چند لحظه بله چند لحظه به دقت به این دو نازنین به این دو موجود نگاه کن چه می بینی ؟ من که دلم میخواهد یک دفتر شعر بگویم یک دنیا صفا وصمیمیت وچهره ای خندان و حجب وحیای ماندگار در خطوط جبینشان .. آیا براستی می توانی اثری از چهره گل انداخته شان از خشم به دل گرفته از روزگار و حرص وطمع مال دنیارا ببینی ؟ من که فکر نمی کنم این دوصبور ودوقانع این دوبخشنده ومهربان ای آشنای این دوعزیز گرامی ترشان بدار که دیگر نایابند از این تیپ انسانهای شریف .....
زلیخا صبا

برگ پاییزی
تک برگ بر شاخه ای رنجوروزرد
میزند سیلی بر او تند باد سرد
برگ پاییزی تقلا میکند
تا نشیند لحظه ای با سوز ودرد
شاخه می گوید که وقت خواب شد
پای بردار از سرم کم کن نبرد
عاقبت افتاد آن برگ نحیف
زیر پای آن درخت و ناله کرد
گوشه چشمی غمزده بر شاخه کرد
گفت آهسته ولی با سوزودرد
روزگارانی بر آن شاخ بلند
سایه کردم بر سر بسیار مرد
حالیا رنجورو زرد افتاده ام
نقش گردون روی من را زرد کرد
گردوران عمر من بر باد کرد
رنگ سبزم بوستان آباد کرد
خاک شوم در زیر پای ریشه ات
تار وپودم شاخه هایت شاد کرد
شعر از زلیخا صبا

داله داله مزا
داله داله مزا.یک نوع بازی وسرگرمی قدیمی در ماسال است..یک تکه چوب نیم سوخته را که در نوکش مقداری آتش هست این ور انور تکان میدهند ومی خوانند داله داله داله امیری ژن کتاله
باروبنش پریه کرا شو ب گیریه..
گیریه خر دریه ..
خری بر م دار آکوم ..
دار نی لیو آده لیوی برم بزی را
بزنی شت آده ..
شتی برم ملا را
ملانی قران آده ..
قرانی خونوم خدا را
خدا امه عمری ده
چمه دشمنون مرگی ده
زلیخا صبا
