کوکوتی تی

فرهنگ وادب تالش

کوکوتی تی

فرهنگ وادب تالش

باز ایند شعر نو زلیخا صبا ماسالی تالش

همه چلچله ها باز ایند 
وطراوت هم جا عطر زند
نم نم باران عطش خاک زمین میگیرد 
ودوباره شاخه سبز سربر ارد زدل حسرت خاک
وزند لبخندی
که فراموش شود همه عصه عم در دل مانده بجا
شعر وعکس از زلیخا صبا

ترساز قضاوت زلیخا صبا ماسالی تالش

ترس از قضاوت
عمری از قضاوت مردم ترسیدی .لب فروبستی. عمری از قضاوت مردم ترسیدی خواسته هایت را فروبردی ترسدی از ته دل بخندی ترسیدی شادی کنی 
میخواستی بنویسی شعر ترا برای دیگران بخوانی وبرای زیباییها شعر بسرایی میخواستی قدم های بلند بر داری ولی از قضاوت مردم ترسیدی کار کردی کار کردی خسته شدی وباز احساس کردی که چیزی در تو گم شده خواستی پیدایش کنی ولی از قضاوت مردم ترسیدی ودر نهایت به خود قبولاندی که باید پخت وپز رفت وروب کنی وباید توهمین باشی چون از قضاوت مردم ترسیدی ولی دستی از درون ترا هل میداد وکسی در درونت فریاد میزد که نه نترس از قضاوت مردم نباید تواین باشی برو انچه را که میخواهی پیدا کن بنویس وبسرای همنوا شو با پرندگان وبا گلها و با زیبایی ها موفق باشی زلیخا صبا 

عروسی گوله زلیخا صبا ماسالی تالش

عروسی گوله
یکی از رسمها وسنت های زیبایی که مردم گیلان وتالش به همراه همه رسومی که برای استقبال از بهار واینکه زمستان را با همه سردی دارند به پایان میرساند وبهاری زیبا وپربرکتی برایشان در راه است وبا نیروی زیاد تری به پیشوازش خواهند رفت ودر کنا ر خانه تکانی وحلوا سازی وچهار شنبه سوری ونوروزخوانی کارناوال عروسی گوله نیز در اخرهای زمستان بخصوص شب ها راه می افتاد ودر محله های مختلف سرزمین تالش وگیلان به این مراسم می پرداختندوشاید در این زمان نیز در بعضی از نقاط هنوز این کار واین رسم را بر پا دارند ولی به عنوان یک ایین نوروزی در جشنواره های بومی ومحلی به نمایش در می آورند..
اعضای دسته عروسی گوله که عبارت بود از یک غول که با کاه وکولش خودرا میپوشاندوسر وصورتی بد هیبت برایش درست میکردندویک ناز خانم که لباس محلی می پوشید ویک دَلَنچی ویا یلنچی و به همراه سازنده ساز نقارهو دمبک زن که با سروصدا وساز واواز وحرکات رقص وچرخ زدن در شبها به محلهای مختلف میرفتند وگاهی اتشی هم در حیاط صاحب منزل روشن میکردندومی خواندندواز صاحب خانه پول و یا برنج وحلوا در یافت میکردندوبه این ترتیب امدن دختر بهار را جشن می گرفتند
نویسنده متن زلیخا صبا

حکمت خدا زلیخا صبا ماسالی تالش

حکمت خدا
هزار آه وهزار افسوس خدایم
بدیدم دوستی در ماتم وغم

بدوگفتم چه حکمت هست خدایم
که عمری صد شود یا مرگی در دم
یکی ریشه کند ماند در عالم 
نهالی در جوانی می شود خم
سرای دیگر هست زیبا وجاوید؟
نیازی نیست به هیچ دارو و مرهم؟ 
اگر آن دنیا اینگونه جاییست
رها باشند همه از غصه وغم
چرا دل کندن از دنیا شود کم؟
نمی گنجدمرا این فکر در فهم
توخود دانی که خیر مخلوقت چیست 
ببخشایید مرا یزدان پاکم 
شعر از زلیخا صبا

شعر ضرب المثلی زلیخا صبا ماسالی تالش

شعر ضربالمثلی 
خِدا جان تخته تاشه تخته بع تخته پِرَنِ 
آدمن هر چی بوبون هَجور اَوون را ویرَنِ
خدا لس صتا ندارهِ تع زونی 
اگه دیلی بیگینِ دوا ندارهِ تع زونی
هر دسی نه تع آدی هَ دسی نه تع ویگری 
خوبی را خوبی اُومه بد بکری بد ویگری
مَژن اَنگل کاری تع مردومی را 
مَدَوند راه تنی راه دَو یاری را
سری بیگر دِ دَسی تا مَچَکِ
مَگری دِنیا اشتِ سر ویچَکِ
اِشتِ تله زووونینه مَکَر آسون کچه داغ 
مردومی کهون پیشی بِر مَدَکَر مَگِر تع باغ 
شعر ضربالمثلی از زلیخا صبا