بی اشتَ تک وتنخایمه شهریکو
بی اشتِ اویه رایمه دلیکو
اسه تنخا و بی پِشت و پنایمه
سَری پنوهمه چمِ بالی کو
نزنوم کِرا بِکرم درددیلی
غرصه آوستمه چمِ کولی کو
شعر از زلیخا صبا
برگردان بی تو تک وتنهایم در شهر
بیتو گم کرده راهم در خار وگیاهوعلف
حالا تنها و بی پشت وپناه شدم
سرم را روی شانه ام گذاشته ام
نمیدانم برای که درد ودل بکنم
وغصه را روی کولم بسته ام
وقتی بودی حتی اگر کنارم نبودی باز دنیایی بود

چه زیبابود گلی دیدم در خواب
نشسته روی اب در زیر مهتاب
زشوق دیدنش اشکم فروریخت
بخندید نیلوفر با صد تب و تاب
شعر از زلیخا صبا

ای سهراب سپهر.مرگ زمانی که در سایه نشسته ست به ما مینگرد
من امیدم به فردایم است آرزویم این استکه نگاهش شود نا بینا تا نبیند مارا
چون من وما همه که نشستیم به پر پروازی رهسسپاریم به سرای امید
ونمی خواهیم نا بهنگام که در ان سایه مرگی باشد
چه خیالی زیبا......نا امید شیطان است شعراز زلیخا صبا در جواب شعر مرگ سهراب سپهری بمناسبت سالروز وفافتش

روزگار گر ساز نا سازی زند
خوش مرامی کن بیا چون مرد باش
گر که گیر د درد توان عالمی
هم نوایی کن شریک درد باش
دست گرمی بر سر یک بی نوایی توبکش
دل گرفته اتشی را مرهم چون سرد باش

در سکوت سرد زمان در زیر سایه های خاکستری
عابران عبور
در لحظه های انجماد در انتظاردست نوازشگریست
تادر دلش نماند حسرت دوران کودکی
ایا طلوع کند خورشید روزگاردر اسمان ابری دلش
تا گرم کند جان ودلش وشکفتن را در انتظار بنشیند
زلیخا صبا
