کوکوتی تی

فرهنگ وادب تالش

کوکوتی تی

فرهنگ وادب تالش

فریاد باد در سکوت جنگل زلیخا صبا ماسالی تالش

فریاد باد در سکوت جنگل
در صبحی دلپذیر راهی جاده در دل جنگل شدم جنگلی که چند روز پیشتر پوشیده از برگهای زرد وسرخ ونارنجی وبرگ سبز توسکا بود ولی الان باد پاییز ی بر گها رابا شدت تمام از روی شاخه های درختان به زمین میکشید ودر هوا به این ور وانور میبرد همه از دست باد پناه گرفته بودند وجز باد که میخواست خشمش را هرچه بیشتر بر زمین وزمان نشان دهد در جاده وقتی رسیدیم به مهمان پذیر رامینه جز صدای رودخانه وابشار رامیینه وباد هیچ خبری از هلهله وازدحام مسافران وگردشگران تابستانی نبود وهمینطور بالا تر مهمانپذیر کلاه چرمیینه خانی جز خانی را دیدیم که وسط جاده ایستاده وبالاتر چوپانی داس بدست شایدهم چوتاش بود (چوبتراش)وبالاتر مهمانپذیر خرسندی وزرج هیچ خبری نبود بقول ما تالشها دال وقوشی ونگ نی یاوختی رسیدیم به اولسبلنگا در مهمانپذیر احمدی از پشت پرده که مجید اقارا از پشت پرده نگاهی به بیرون انداخت دیدیم ومارا نگاه کرد که ببیند مسافری از راه رسیده است یانه ؟ سوز وزوزه باد در جنگل عریان پیچیده بود جنگلی که تا قلبش را میشد دید جنگلی که من بزرگشده ان بودم وازآن دور افتاده بود م وقتی این سالها را که از ش دوربودم ودر فیلمها از جنگل به عنوان جای ترسناک ومرموز ومآمن غول وجن یاد میکردند این ذهنیت در من بوجود آمده بود که پس چرا ما از جنگل نمی ترسیدیم وقتی که یک دختر بچه ده دوازده ساله بود م به همراه خواهر کوچکترم تا دل جنگل یعنی تا آریدولی رمش برای کندن قارچ می رفتیم وحتا جاهایی که مأمن مار بود بدون ترس میرفتیم وجاییکه الآن مهمان پذیر مجید هست گله ایلخی با کره های تازه به دنیا آمده در شب حشرات که به آن گرگ میگفتیم حمله میکرد وصدای زوزه گرگ را میشنیدیم وپدرم دستهایش را بهمه میمالید وناراحت ازاینکه گرگها به اسبها حمله کردند ومن گریان ولی صبح باز یادمان میرفت ودراین سالها با یاد آوری اینها وحشت سرا پای مرا میگرفت ویادم رفته بود که جنگل بهترین دوست انسان است در جنگل بودن ومشاهده دار دختان امنیت وشجاعت ودل بزرگی را در انسان تقویت کرده واین را دیروز وقتی تنهایی تا بالای پاتیوله سنگ رفتم وچهره مهربان یار قدیمی خود جنگل را دیدم متوجه شدم وفهمیدم که دور بودن از طبیعت ودل وجانرا به تنهایی شهری سپردن انسانرا ذبون ودرمانده میکند با سپاس از جنگل
متن زلیخا صبا

عمرمن شعر زلیخای صبا ماسالی تالش

عمر من
عمر من بود به مانند سراب
که زدور بود یکی دشت پراب
یا چوگیسو به مانند طناب
که به هم بسته چون تار رباب
عمر من گوی قشنگی چوحباب
که به یک فوت اجل پخش روی اب
عمر من بود یکی جام شراب
که بنوشی به هنگامه خواب
عمر من گر لب بام است افتاب
می رسد شب رود پشت نقاب
زندگی طی شد چون رعد وشهاب
مرگ جدا کرد مرا با تب وتاب
میروم دور بسی در افاق
میزنم کور سویی در مهتاب
چوشوم دور شوم گوهر ناب
میگذارند سپس عکس مر ادر یک قاب
ارزو هست که کنم دق الباب
سخنانم شود ختم خطاب
تا نهایت میشوم من نایاب
رنگ ورورفته در ان حلقه قاب
جسم من رفته در قعر تراب
روح من رفته به همراه سحاب
نام من رفته توی کهنه کتاب
که فروریخته چو دیوار خراب
گاه گاهی از نسل شباب
بهر گورم گذرند بهر صواب
رفته رفته روم از یاد اعقاب
عکس من پوک شود از توی قاب
ای صبا حیف که عمرت به سراب
بگذشت و نشدی توسیراب
زلیخا صبا

ضرب المثل تالشی ماسالی زلیخا صبا ماسال تالش

ضرب المثل تالشی 
اسب پیشکشی گازی نشمرن 
یعنی اگر از طرف کسی هد یه ای به شما رسید ایراد از ش نگیرید 
این مثل را برای کسانیکه اگر لطفی هم به انها شود باز ممنون نمیشوند وهمش ایراد می گیرند

حفظ منابع ومحیط زلیخا صبا ماسالی تالش

شاخ گوزن درجنگلهای ماسال ،یکزمانی در ییلاقها وجنگلهای ماسال حیات وحش فراوان بود گوزن وآهو پلنگ روبا ه دم خاکستری وگرگ که شاید برای مردم این زمان وجود این حیوانان در ییلاقها یی چون اولسبلنگا باور نکردنی باشد من شاخ این گوزنها را در منزل چند نفر از فامیل هایم دیدم واین یکی را در خانه خودمان دارم نه اینکه شکار کرده باشند بلکه این شاخ گوزن را همسرم در جوانی در بالادست اولسبلنگاپیدا کرده ومثل اینکه شاخ گوزنها در پیری کنده میشود وغرض ازعرض بنده این است که نسل این موجودات چگونه با هجوم وسایل وترددماشین وآمدن مدرنیته ریشه کن شده که واقعا هم اینطور شده چون سالهاست که کسی دیگر از گوزن وحتا آهودر جنگلهای تالش حرفی نمی زند 
زلیخا صبا

راز دلم شعر فارسی زلیخا صبا ماسالی تالش

حرف دلم با کی زنم . رازدلم افشا کنند
جارم زنند رسوا کنندبیگانه با ما گشته ام
تخم ریا افشانده شد در کشتزار دوستی
صدق وصفا رفت از میان بیزار زدنیا گشته ام
گوشه نشین خلوتم دور از هیاهو همهمه
در خلوت تنهایی ام دنبال رویا گشته ام
طی شد همه ایام من آخر نشد هجران او
چشم انتظارحسرت به دل راهی زدنیا گشته ام 
در وادی حسرت کنون آواره در کوی جنون
چون مجنون سر گشته ای دنبال لیلا گشته ام
ابیاتی از غزل گوشه نشین زلیخا صبا